ترسیم نقاشی زندگی ام، بدون حضور تو...
برایم سخت است...
آینده ای را تصور کنم لبریز از شادی و خنده، ولی تو نباشی...
اصلا برایم سخت است که کنارم نباشی...
وقتی التماس ها و ناله ها و قسم ها بی فایده اند...
وقتی ناسزا ها و فحش ها و تهدید ها بی فایده اند...
وقتی التماس با نگاه بی فایده است...
دیگر خدا چه می تواند بکند ؟
تو که نخواهی ، او هم دخالت نخواهد کرد...
و در آن زمانی که همه در اوج تنهایی می گویند : خدا هست
می بینی که من چه تنهام
که حتی خدا هم کاری از دستش بر نمی آید...
جز دلداری...
مشتی نشانه نشانم می دهد که :
ببین ، می بینی که این به صلاح شماست...
اگر بشود چنین می شود و اگر نشود چنان...
خدا هم مثل آدم ها فقط بلد است دلداری بدهد...
فقط و فقط همین..
یا گوشـه ای در ایـن دل بی خانمـان بمان
فردا نگو نگفتی و دل را زمن مگیر
دادم قـسـم به زندگی هــر دومـان ، بمـان
ترسی گرفته است سراپا وجود تو
این گونـه بــزدلانـه مرو قهرمان ، بمــان
تنها رها مکن من از خود بریده را
فریاد می زنم که خـدا را ، بمــان ، بمــان
جز شعر و عشق هیچ برایم نمانده است
قربان خنده ی تو هم این و هم آن، بمان

